سيد محمد باقر برقعى

3801

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مىخندد سحر هنگام ، اين مرغ طلايى نهان كرده‌ست پرهاى زرافشان طلا در گنج خود مىكوبد ، امّا نه پيدا در سراسر چشم مردم * من آن زيبا نگارين را نشسته در پس ديوارهاى نيلى شب در اين راه درخشان ستيغ كوههاى سرد خويش مىشناسم مىآيد بر كنار ساحل خلوت و خاموش به حرف رهگذاران مىدهد گوش نشسته در ميان زورق زرّين براى آنكه بار ديگر از من دل ربايد مرا هر جاى مىپايد مىآيد ، چون پرنده سبك نزديك مىآيد مىآيد ، گيسوان آويخته ز گرد عارض مه ريخته خون مىآيد ، خنده‌اش بر لب شكفته ، بهارى مىنماياند به پايان زمستان مىآيد ، بر سر چلّه كمان بسته ، ولى چون ديدهء من مىرود در نگاهى تندتر بندد نشسته سايه‌اى بر ساحلى تنها ، نگار من بر او از دور مىخندد .